ملکه شنزار باد از میان دکلهای سوخته میگذشت و شن و ماسه مثل باروت توی هوا میچرخید. شهین و داوود ماموریتی حیاتی داشتن. «برگردوندن زنی که حالا بر شنزار حکومت میکرد.» دستور واضح بود: «دستگاه آلودهست. اگر مهار نشه، فاجعه رخ میده!» نفوذ به مقر قاچاقچیان ریگستان برای سرقت محموله شکست خورده بود و حالا لشکری از قاچاقچیان سوار بر موتورها و ماشینهای زرهیشون به رهبری ملکه، در تعقیبشون بودن. در جادههای شنزار، زنی سوار بر موتوری جهنمی پیش میرفت و پشت سرش افرادش مثل موجی از غبار در حرکت بودن. شهین دست به کار شد، نفسش رو حبس کرد و شلیک اول! گلوله لاستیک یکی از اسکورتها رو ترکوند. دو ماشین زرهی از مسیر منحرف شدن. گلوله دوم چند موتورسوار رو زمین زد ولی ملکه همچنان بر شنزار میتاخت. تعقیب و گریز به کوهپایه کشید و حالا نوبت داوود بود. بوووم! با انفجار اول، تخته سنگها روی مسیر سقوط کردن و راه بسته شد. فریاد، دود و انفجار سوم! همه چیز در هم ریخت و از میان دود و غبار، تنها یک سوار باقی مونده بود. شهین ماشه رو فشرد، تیر نهایی! دقیق و بی نقص، قلب موتور رو شکافت. ملکه روی شنها افتاد. زخمی و بیهوش. شهین و داوود بالای سرش برگشتن. «دکتر میتونه نجاتش بده.» «ببریمش» «موتور چی میشه؟» «پدرخوانده کار رو به طلعت و پروفسور سپرده.» موتور خاموش بود. اما از دل فلزی اون نوری قرمز آروم میتپید. مثل قلبی که هنوز نمیخواست بایسته.


