فصل 51 - خیزش هیولا

۱۴۰۴/۱۰/۰۱

خیزش هیولا

زمستون از راه میرسید و اتفاقات عجیبی در شهر در حال رخ دادن بود. چراغ‌ها بی‌دلیل خاموش می‌شدن، هدیه‌ها به مقصد نمیرسیدن و سرمایی که انگار پایان نداشت. مردم نمی‌دنستن چه خبره، اما منشاء همه‌چیز زیرزمینی تاریک و نمور بود؛ جایی که پروفسور بالزامیک در بلندترین شب سال، آزمایش ۲۷۶ رو اجرا می‌کرد. اهرم پایین رفت، دستگاه‌ها نالیدند، شهر لرزید… اما برق یلدا کافی نبود و همه‌چیز نیمه‌جون خاموش شد. همون شب، روی پشت‌بوم‌های برفی، کامبیز بابانوئل با کیسه‌ای از کادوها می‌دوید؛ و پشت سرش، کریم قندی، با لبخندی که خبر از دردسر می‌داد. کامبیز برای فرار، خودش رو به نزدیک ترین دودکش رسوند و داخل پرید؛ سقوطی که اون رو مستقیم به قلب آزمایش رسوند. کیسه پاره شد، چراغ‌های کریسمسی و سبد یلدایی روی دستگاه‌ها پخش شدن و درست در همون لحظه، جرقه‌ها دیوانه‌وار اوج گرفتن. پارچه‌ی سبز آزمایشگاه کنار رفت. خلیل اشتاین نشست؛ تازه متولد شده در تاریک‌ترین لحظه سال. کریم با دیدنش برق طمع توی چشم‌هاش نشست و کامبیز هم فهمید چنین مخلوقی می‌تونه ورق رو به نفعش برگردونه. اما خلیل اشتاین نه تسلیم کریم میشد و نه رام کامبیز. کریم و کامبیز راهش رو بستن؛ هر دو می‌خواستن خلیل رو تحت فرمان خودشون در بیارن. درگیری کوتاه اما شدید بود؛ خلیل اشتاین عصبانی شد و زمین زیر پاهاش لرزید، چراغ‌ها ترکیدنن و با فریاد صاعقه خلیل، هر کدوم به طرفی پرتاب شدن. لبخند کریم فرو ریخت و کامبیز، رنگ‌پریده، عقب نشست. دیگر کسی جرئت نزدیک‌شدن نداشت. خلیل سبد یلدا را برداشت و بالا رفت. شهر هنوز از او می‌ترسید، اما اون دنبال ترس نبود؛ دنبال گرما بود. بوی چای، آجیل و انار. و در دلِ شهر خاموش، راهش رو به سمت مهمونی یلدای ننجون پیش گرفت.